۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

نگاه عشق (سروده دانش آموز علی خلیل)


نگاه عشق
گویی تو را می بینم در هر طلوع زیبایی
وقتی که خورشید با لبخند مهربانش بر ساقه های بلورین
دوباره معنی عشق را تکرار می کند و برگهای سبز
بر شاخهای شکفتن می درخشند گویی تو را می بینم

در موج آبها وقتی که قطرهای طربناک نقره ای با رزم استوار به پیش می روند

و بر سنگهای سخت سلام می کنند گویی تو را می بینم
بر کوه و دشت شهر وقتی که لاله های سرخ
با چهره ی ملیح و چشمان بهاری با عطر عشق و محبت به سوی تو
لبخنند می زنند و چشمان خسته ام
موج کبوتران سپید بال را در آبی آسمان نظاره می کنند

و آهسته زیر لب می خوانم :
اثری از دانش آموز مجتمع توحید:
علی خلیلتا کبوتران به پرواز اند، در تو تمام عشق معنا می شود.

شهسوار ولایت(سروده آقای جلیل احمد امیری)


شهسوار ولایت

جلوه گاه خرّم ا وصاف یزدان مرتضی ست هم نشان زنده ی خورشید قرآ ن مرتضی ست
مظهر عدل الهی در د و عالم نور ا وست آفتا ب تا بنا ک عرش عرفان مر تضی ست
از رشا د ت های ا و آیین حق شد استوار بر سپهر پیمردی مهر رخشان مرتضی ست
در نما ز عا شقی دادی زکا تی ا ز کر م بر بلندای سخاوت بام کیوا ن مرتضی ست
باب شهر علم خود خوا ند ش نبیّ کردگار وارث علم رسول و ربّ سبحان مرتضی ست
گفت پیغمبر علی با حقّ و حق هم با علی است جلوه ی رخشنده ی حق هم در اذهان مرتضی ست
خفت در آن شب به جای مصطفی در بسترش بر سریر عشق و جانبازی چو سلطان مرتضی ست
تا ا بد مستیم ا ز میخا نه ی خمّ غد یر با عث تکمیل دین و فخر ا یمان مر تضی ست
بی ولایت هیچ کس آ گه ز روح دین نشد محرم ا سرار حق در باغ فرقان مرتضی ست
ناله های جانگدازش مانده در آغوش در چاه در هوای وصل ایزد چشم نیسان مرثضی ست
در فصاحت خوشه چین او بود باغ سخن در گلستان بلاغت مرغ دستان مرتضی ست
در کلا مش جویبا ر نور جان جاری بو د آنکه می ا فشاند از لب درّ ومرجان مرتضی ست
کرده صدها فخر بر خود کعبه چون زا دگاه رونق چاک عذار بیت رحمان مرتضی ست
سر فراز خندق و بد ر حنین و خیبر است قاتل کفر ونفا ق و شرک سفیان مرتضی ست
هر ملک بوسیده بازو جبین ذو الفقار آنکه تیغش عمر شب را داده پایان مرتضی ست
ناله ها ابلیس دون زد چون علی شد شهسوار آنکه زندان جهان را کرده بستان مرتضی ست
بی بهاران امامت می فسرد آن باغ عشق آستان گلشن دین را نگهبان مرتضی ست
بسته پیمان ا خوّت با علی شاه رسل دفتر حسن وفا را حرف عنوان مرتضی ست تیر از پایش برون کردند در گلزار نور عا شق سرمست از صهبای جانان مرتضی ست
در عروجش رفت احمد تا به عرش ذوا لجلال آ نکه هم بر خوا ن قربش بوده مهمان مرتضی ست
غرق حیرت شد زحسنش چشم پر ناز بهار نور سیمای بهشت و ماه کنعان مرتضی ست
وا مدا ر بوی مویش بوده مشک و غا لیه روشنی چشم یاس و عود ریحان مرتضی ست
غمگسار و مرهم داغ یتیمان لطف ا وست بهر بیداد ستمگر نار نیران مرتضی ست
ای درخت صبر گل بر سر بیا فشان سبز شو چون که معراج صبوری ، تیغ برهان مرتضی ست
هیچ کس مانند مولا یاور ا حمد نبود آ نکه بست او از ازل با د وست پیمان مرتضی ست
آشیان دخت طه سوخت با نار ستم آنکه بیتش شد به سیل ظلم ویران مرتضی ست
بعد یاسین قلب زهرا گشت گنج درد وغم غمگسارو مونس ا واز رگ جان مرتضی ست
بعد زهرا سیل اشکش بود بر عارض روان آنکه شد بهر فراقش خون به مژگان مرتضی ست
هر که زد دست توسّل بر علی نادم نشد چون طبیب دردهای هر پریشان مرتضی ست
د وستدارا و ندا رد بیم از خشم جحیم چون که حامی اش به روز حشرو میزان مرتضی ست
پیکرو روح عدالت گشته زخمی با ستم بهر قلب زخم دار عدل، درمان مرتضی ست
شعله های آتش آ شوب وشرّ هر جا به پاست نوح و کشتی نجات ما به طوفان مرتضی ست
عاشقانش در شدا ید نا م نامی ا ش برند آنکه هر مشکل زلطفش کرده آسان مرتضی ست
کلبه ی دل منوّر کرده مهر بوتراب آنکه این آشفته سر را داده سامان مرتضی ست
جز خداوندو حبیبش کس ندا ند شأن ا و بحراسرار شگفت و ذات پنهان ، مرتضی ست
سجده گاه عشق رنگین شد به خون آفتاب سرو گلگونی به باغ درد ا نسان مرتضی ست
شد نجف گنجینه ی اسرار حق از مدفنش زینت عرش خدا و نور رضوان ، مرتضی ست
گاه وصلش هیچ کس مانند او ُفزتُ نگفت پاکباز و رستگار هر د و میدان ،مرتضی ست
پای بر دوش نبی بگذاشت ا ز شأن بلند شاه بیت شعر خلقت تاج کیهان ، مرتضی ست
ناتوان شد ا ز ثنایش هم بیان و هم قلم آنکه افلا ک از مقامش گشته حیران مرتضی ست
ا ز ازل شاهد دلت چون مُهر با مِهرعلی است شا فعت هم روز محشرشاه ا حسان مرتضی ست

جلیل احمد امیری ( شاهد )

در اتظار فرج (سروده دانش اموز علی خلیل)

در انتظار فرج
ای صاحب لطف بی کران تا تویی همرازم عاشقانه و عشّاق به راه حق جان بازم
در هوای لطیف کوچه های عاشقانت با نغمه ی جان سوز کبوتران هم سازم
به بوی وصل عشق تو ای گلشن زهرا،اینک بر شاخه های سبز توحید آشیانه سازم
و ترانه سر دهم زنام تو نوای صلح را تا به اوج سمآ منتظران نغمه پردازم
و در اتنظار طلوع فجر،ای مرهم اسرار به کوچه کوچه های شب دیده سرسازم
که تویی مرهم اسرار و همان چشمه ی فیض به دعای منتظران آه که تویی دمسازم
کاری از دانش آموز مجتمع توحید:
علی خلیلبه امید وصل دیدار وجمال روی قرآن تو دوباره چهره برکن که امید نو بسازم

شکوه سبز(سروده آقای جلیل احمد امیری)


شکوه سبز
تو تمنّای دل هر غنچه ی نشکفته ای تو طراوت بخش گلهای زغم افسرده ای
با حضور تو کویر جان ما گلشن شود تو پیام سبز باران برقلوب تشنه ای
می شود آیینه ها تابنده تر از شب چراغ هم تو فانوس امیدی در نهان سینه ای
در غیاب تو بهاران چون خزا نی بیش نیست تو شکوه ناب رویش در نهاد سبزه ای
قرن ها در انتظارت دیده ی دل بر ره است تو فروغ تابناک غم سرای دیده ای

میلاد نور (سروده آقای جلیل احمد امیری)

میلا د نور

دست ا فشانی کنید ای عاشقان منجی رسید دور ظلم شب سرآ مد صبح امّید م د مید
آ مدی وباز شادی در درون جان شکفت خنده بر لب ها نشست و غصّه از دلها رمید تا صدای گام هایت را شنید م ای بهار اشک شوقی بر رخم ازچشم خون پالا چکید
چون طنین نام تو پیچید در گوش ستم خوا ب خوش از چشم خفّاشان بداختر پرید
تا که پیک صبحد م پیغام میلا د ت رساند قلبم از شادی میان سینه ی پر غم تپید
شد جمال آ فتا ب فتح از تو پر فروز دا ده نور تو شکست شب پرستان را نوید
ای دوای دردمندان تو بیا کز انتظار پشت دل درزیر بار محنت هجران خمید
تا گل نرگس شکوفا شد به عسکری خونم از مستی به سوی چهره ی زردم دوید
پایکوبان شد ضمیرم از ظهور مهر تو شادمان گردیده خاطرتا وجودت شد پدید
تا فروغ روی خوبت دید مهتاب سپهر قامتش همچون کمان شد پرده برعارض کشید
مژده بادا بر تما م خستگان تیر ظلم تیغ تیز حق عیان شد پیکر با طل درید
دوستان چشم انتظارند ای امید جان بیا دیده ی شیدا سیه شد یک گل وصلت نچید
یوسف زهرا بیا شاهد زدست عشق تو زهر فرقت را چشید و از همه عا لم برید

کاروان سالار عشق (سروده آقای جلیل احمد امیری)


کاروان سالار عشق

حسین آن شهسوار ُملک ایمان حسین آن راد مرد راه جانان
حسین ای یکّه تازعرصه ی عشق حسین ای اختر تابنده ی عشق
حسین آن کس که توصیفش خدا کرد به قرآن خود ش او را ثنا کرد
به تعریفش پیمبر هم سخن گفت سخن از اوو از شان حسن گفت
حسین از من بود من از حسینم حسین فرزند من او نور عینم
حسین مصباح تابان هدایت به راه دوست سرتا پا رضایت
چو کشتی نجات مرد مان است بهارم بی غمش زرد و خزان است
حسین ای عا شق یکتای معشوق تویی آن جلوه ی زیبای معشوق
حسین ای درسرم سودای عشقت نهفته در دلم غم های عشقت
حسین ای پاکباز راه محبوب غمت در قلب ها افکنده آ شوب
حسین ای شعله ی عشقت به جانها زده آتش نهفته در نهان ها
حسین ای راز دار راز معبود میان تو و معبودت چه سرّ بود
تویی سلطان و میر کشور عشق به سر بنهاده تاج و ا فسر عشق
به راه عشق ترک جان وتن کرد فدا یاران وفرزندان و زن کرد
حسین ای چلچراغ روشن دین تویی آن باغبان گلشن دین
حسین ای پا سدا ر دین ا حمد( ص) شده احیا زتو آیین ا حمد(ص)
به خون افشا نمودی تو ستم را نمودی راه آزادی ا مم را
حسین ای داغدارت لا له ی دشت ز خونت ارغوا ن ها لا له گون گشت
زیا د ت د ید گا نم پر زنم شد زسوزت سینه ام لبریز غم شد
غمت در سینه از شا د یست خوشتر ولایت در د ل از هر گنج بهتر
حسین مصدا ق والای شهامت حسین یعنی ره سرخ شها د ت
حسین ای وارث آیینه و آب تویی آ ن روشنی در باغ مهتا ب
حسین یعنی طراوت در بهاران حسین یعنی ترّنم های باران
به آغشته ا ز خونت شفق شد به رویت باز چشمان فلق شد
درآ ن شب چون که با یاران سخن گفت گل ناله به باغ سینه بشکفت
علمدا رش چو دستش قطع گردید وفا بر سر زنان تا حشر نا لید
چو آ ب از تیر داد ند ا صغرش را فلک بوسید چشم با ورش را
چو با اهلش وداع آخرین کرد به گوش آ سمان درد ش طنین کرد
چو تنها شد میان خیل د شمن غزل ها ناله کرد ابیات شیون
درآن ساعت که ا ز خواهر جدا شد فغان بر پای در عرش خدا شد
چوتنها سوی میدان بلا رفت ز گل های چمن رنگ صفا رفت
چو بر پیشانی ا ش سنگ ستم خورد خرد پژمرده شد ا حساس افسرد
چو تیر از قلب تابانش گذرکرد هزاران تیغ بر جان ها اثر کرد
چو با خنجر سرا ز جسمش بریدند به تیغ غم د ل زهرا دریدند
چو بر ا جسادشان اسبان دواند ند غبار غصّه بر د ل ها فشاند ند
چو مد فون جسم پاکش در زمین شد نیستا ن از غمش زرد و حزین شد
چو خورشید سرش بر نیزه کرد ند زداغش خون به قلب غنچه کردند
فسرده یاس ها شد از غم تو سیه پوشیده شب در ماتم تو
ز صبر تو صبوری سرخ رو شد ز چشمانت نگه آیینه خو شد
شجاعت از تو جاه وسروری یافت شهامت از تو رنگ دلبری یافت
نیایش از نیازت بارور شد شهادت از تو باغ پر ثمر شد
نماز عشق از تو یادگار است دل زینب ز تو آیینه زار است
صداقت در کلا مت موج می زد فضایل ا زتو سر بر اوج می زد


کاروان سالار عشق ص 2

طراوت از لبان تو تراوید لطا فت از گل جسم تو جوشید
زنورت زد سحرگه خنده بر لب زمویت شد سیه تاریکی شب
زلا لی سرشک ازا شک پاکت شمیم مشک و گل از عطر خاکت
چو آتش زد عدو در خیمه گاهت حیا شرمنده شد از آ ن نگاهت
چنان از قصّه ی تو سوخت غصّه که از داغ تو سوز آ موخت غصّه
گواه تشنگی ات چشم آب است دلیل بی کسی ات آ فتاب است
تو ای مظلوم خونین تا ریخ زتو گردیده ظلمت ننگ تاریخ
تو ای خون خدا ای سرو بی سر نظر کن بر محبّا ن روز محشر
تو ای عزم بلند آسما نی زخونت شد پیامت جاودا نی
توای فریاد خون در دشت لا له زمظلومی تو شب کرده نا له
زشرمت آ ب غرق ا شک دایم زداغت روزو شب در گریه قایم (عج )
به خون خواهی تو مهدی ات آ ید زدل ها شوق اوصد غم زداید
به شاهد یک نظر کن در دو عا لم که بی مهر رخت من خاک سرد م

نقاشی، صفحه ای با هزاران ستر متن

بسمه تعالی

یکی از هنر های بشریت به تصویر کشیدن محیط اطراف خود اعم از انسان و محیط طبیعی، حیوانات و سبزه زار ها و خاطرات تاریخی است. هنر نقاشی یا طراحی که از ذوق سرشار انسان حکایت میکند دریچه ایست برای بازگو کردن ناگفته هایی که شاید زبان از گفتن آنها عاجز یا ترسان بوده. گاهی اوقات یک تصویر بیانگر صدها کلمه و عبارت و تعریف می باشد که این ذوق آدمی است که سمند تیزپای استعداد را جولان می دهد و به پیش میراند و از خطوطی کج و معوج و رنگهای ضد و نقیض عالمی از معنا و سخن را به تماشاگر ارائه می کند. دانش آموز علی عبدالحکیم از معدود نوجوانانی است که سلیقه ی خدادادی را به تربیت گرفت و شاگردی عقل را پذیرفت تا بتواند زمانی اینگونه به خرق عادت بپردازد و در هنر نقاشی و طراحی به مدارج بالایی دست یابد. آموزشگاه توحید مفتخر است تا وجود این نوجوانان پرذوق و هنر را به آغوش تعلیم بگیرد و در سازندگی اینده درخشان شان سهیم باشد.















گزارش امتحانات دیماه



بسمه تعالی



نازم آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از ان با خون هفتاد و دو تن امضا کند



خدایا تو را سپاس که در این زمستان سرد دلهایمان را به گرمای ایمانت ارامش دادی و ظلمت جهل و نادانی مان را به نور علم تاباندی و در سراپرده کبریایی ات به تمنای لحظه ای دیدار با آن دلدار دور از دیار، منتظرمان گزاردی که امیدم به توست که مارا از منتظران واقعش اش قرار دهی.

دیماه را خوب می شناسیم. ماه شور و شوق امتحان، ماه زاد و راحله برداشتن در نیمه سفر یک سال تحصیلی. چه زیباست نشستن دانش آموزان روی نیمکت و منتظر برگه ی امتحانی شدن. میخواهد بفهماند که چقدر خوب درس هایش را خوانده و این تصاویر شوق امتحانی.